شعر مسخ
مسخ
پاییز زخمم شست
زمستان مرهم گذاشت
بهار میچکد و دوباره می شکفد
تیک تاک ساعت
روز روئیا می شود
دنگ دنگ از آونگ می افتد
تمام خاطره هایم هیچ...
کوچ می کنم
از گهواره تا باغ همهمه
از کابوس تا دستهای بی هم همه
فصل جدا شده از سال صفر
دشنه گذاشته بر رگ زمان
هجوم درد به اوج ذهن
و صدای اسیر حنجره
به سفر می روم
سفر کرده ام
به آینه
و کوچه های دراز راز....
هوای دم کرده ی آخرین روز" هدایت"
پایان" سقراط"
و" کافکا" روی زمان مسخ شده...
"صادق" دیگر پلک نمی زند
" حکیم" شوکران را نوشید
و" فرانتس" بر صلیب مسخ شده
پیر مرد:یخ فروش می آید
روز و شب بر سر میز قمار سپلشک می آید
پیر مرد:یخ فروش آمد و رفت
نفسهایش را در قمار با یخ فروش باخت
روز و شب دور سرش می چرخد
یخ فروش رفته
پیر مرد افتاده
آخرین حرف روی تابلوی دنیا:تنفس ممنوع!!
"هدایت" خفته
"سقراط" لبخند می زند
و "کافکا" در کاغذها مسخ شده
رستم تا دیروز بر سهراب می گریست
از امروز بر آنها می بارد
ورقهای شاهنامه خیس است....
و تیک تاک ساعت
روز کابوس می شود
دنگ دنگ از آونگ می افتد
پایان روئیای نیمروز:
"هدایت" عینکش را پاک می کند
" سقراط" وعظ می کند
و "کافکا" روی بند رخت مسخ شده...

فرزند پایــــــــــیــــز...زاده ی مهـــــــــــــــرگــــان...و "ایـــــن مــــــــــــــــــــــــــــــــــرد شــــــــــــــاعر نیـــــــــست..."