بادبان به رفت و نيامد عادت داشت
به هم آغوشی بادهای سرگردان
و زورقهای گاه بی برگشت
سفر نه سر آغاز بود
نه فصلهای بی روزی برای ماهیگیر
که چشم به راهی کودکانش را دریا می برد
سفر،سفره های قلمکار کلبه های بی ساحل بود
و ماهی دیروزی که روی دود می رقصید
و پایان،چشمهای زنی بود که لنجها را بدرقه می کرد
بادبان به پنجره هاي چشم به راه عادت داشت
وقتی دریا جاشوها را به حجله می برد و...
و انتظار دستهای دخترکی بود که نام عروسکش"پدر"بود
پیش از اینکه ساحل را برای همیشه فراموش کند
#مجید_اسکندری
به هم آغوشی بادهای سرگردان
و زورقهای گاه بی برگشت
سفر نه سر آغاز بود
نه فصلهای بی روزی برای ماهیگیر
که چشم به راهی کودکانش را دریا می برد
سفر،سفره های قلمکار کلبه های بی ساحل بود
و ماهی دیروزی که روی دود می رقصید
و پایان،چشمهای زنی بود که لنجها را بدرقه می کرد
بادبان به پنجره هاي چشم به راه عادت داشت
وقتی دریا جاشوها را به حجله می برد و...
و انتظار دستهای دخترکی بود که نام عروسکش"پدر"بود
پیش از اینکه ساحل را برای همیشه فراموش کند
#مجید_اسکندری
https://t.me/tighnamepoem
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 10:0 توسط مجید میرزااسکندری
|
فرزند پایــــــــــیــــز...زاده ی مهـــــــــــــــرگــــان...و "ایـــــن مــــــــــــــــــــــــــــــــــرد شــــــــــــــاعر نیـــــــــست..."