شعر-پنجره

سیاه مشقهای سامورایی
به انگشتان باران که روی پنجره ضرب گرفته
و خطوط موهوم که روی بخار شیشه قد می کشد
و رد پای رفتنت روی نبضم
یادم تو را فراموش
تمام قدی حاشا
دیوار آینه شده
دری که پشت سرت باز و بسته ناله می کند
آوار سکوت
بی خداحافظ نگاه
پلک زدن با انگشت کلا غپر
عشق پر
دفتر خاطرات...
به نمناک پشت شیشه
آمدنی نبود و رفتنی
بغضم تو را فراموش...
اسفند 93
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 9:25 توسط مجید میرزااسکندری
|
فرزند پایــــــــــیــــز...زاده ی مهـــــــــــــــرگــــان...و "ایـــــن مــــــــــــــــــــــــــــــــــرد شــــــــــــــاعر نیـــــــــست..."