شعر روئیا،تصویر
...ستاره ی من در پنجمین شب مهرگان، در گهواره ی
پائیز زاده شد...حالا عمریست شبها در آسمان به دنبال
ستاره ام می گردم...اما هرگز پیدایش نکرده ام!...
روی برگهای زرد دراز می کشم،تا رگهایم از
فصل من سلام،
ماه من درود...

سیاه مشقهای سامورایی...
تصویر
تصویر من در آینه رخ نمی دهد
وقتی میوزد نگاهت از سمت کفپوش
افتاده چشمهات روی پوتینی
که رژه می رود با مارش کفپوشها
صدای طبل بزرگ،زیر عصای چپ(1)
به رقص می خواند عنکبوت روی سقف را...
تصویر من رخ نداده در واژگون چشمهات
وقتی کوریت از سمت آینه می وزد
.
.
.

روئـــــــــــــیــــــــــــا...
شبهایی به تنت ختم می شوم
که تب از نقطه ی یک در میانت بالاتر می رود
مرور می کنم در تو
انجمادم را که سحر
چشمهایت را زنده به گور است
صبحگاهان،تنت را عبور کردم
و بیرون کشیدم روئیایی شکسته را
که مهارش نمی کرد
حتی لنگرهای بزرگ از طوفان خوابت
پلکی نمی زنی
هراسانی
بیرون بیفتم از چشمانت
رها کن نیمه کاره خوابت را
شبی که تنت را قدم می زنم
و نیاندیش مردی که از پلکت افتاد دریده روئیایت را
او،تنها شوالیه ای بود سپر انداخته
بی کلاهخود و زره
که خوابهایت را زنده به گور است
و همراه نداشت جز شمشیر
نه اشکی،نه بدرقه ای
حتی روئیای یک در میانت را...
........
پ ن(1):حرکتی در رژه ی نظامی که سربازان کوبش پای چپ را با ریتم صدای طبل بزرگ در میدان مشق تنظیم می کنند.
فرزند پایــــــــــیــــز...زاده ی مهـــــــــــــــرگــــان...و "ایـــــن مــــــــــــــــــــــــــــــــــرد شــــــــــــــاعر نیـــــــــست..."