سیاه مشقهای سامورایی

مترسک

به هم نزن خلسه ام را

و نشئگی ام را از درد

دست نبر آتش یک در میان دکمه ها را

دریچه ای به عمق زخمهای درونم

منی که باد در پیراهنم لانه دارد

و بر شانه های آوار خرابم

خراب به حجم سکوتی که لبم را دوخته بر لبت

سایه ام  گریخت

و حالا کوتاه دیواری هستم که هر کودکی می پرد مرا

نگاهت،زنگ پایان

موهات، پریشان

دستهات،یخبندان

جای حرف نیست

مرا می پوشی و می روی

رو به غروبی که در امتدادش قد می کشد سایه مترسک

قد می کشد و هر روز بازوانش را اجاره می دهد به کلاغها

کوچ می کند مزرعه زیر پایش

سفره کلاغها شود

آمده ام بر بساط قمارت  به عزم باختــــن

باخـــتــــن

 باخــــــت

تا آخر قصه ات برسد

به غار غار کلاغی که به خانه هرگز نرسید...





رد پا



تنها به رد پایی از تو قناعت کنم!؟

پشت ماتی پنجره

به کدام راه رفتی که تنگ شده دل آدم برفی ؟

رد پایت بر برف

محو در نیمه جان غروب

از تو که برگشتم

نبودی

برای سلامی که ماسید بر لبم

من ماندم و سری که میل بیابان دارد

ودستانی که زمستان شد، درغیبت دستهات

رد پایت بر برف

نقطه چین تردید

و آدم برفی دلتنگ

می خواهد گم شود در بهار

پاک کند حافظه اش را از لحظه هایت

خورشید را از پشت ابر صدا بزند به قصد خودکشی...

تنها به رد پایی از تو قناعت کنم!؟

به کدام بیراهه رفته ای که کفشهایم میل بیابان دارد

...حالا پشت ماتی پنجره

ترکهای گلدانی را می شمارم

که هر بار بسته شد در پشت سرت

بیشتر شکست

.

.

.


 

 

 دوستان عزیز متأسفانه باز هم مشغله و بی وقتی باعث شد  فرصت پاسخ به دعوت بعضی از دوستان فراهم نشود،قصور مرا بزرگوارانه عفو کنید،سعی می کنم من بعد به روز تر به پستهای جدید این عزیزان سر بزنم و مهمانشان شوم.یا حق