شعر،مرد کولی-شریک



سیاه مشقهای سامورایی

کـــــولی


مرد کولی

قوزش را بالا انداخت

بلعید غرورش را

تفنگش را برداشت و یک ستاره زد

کج شد و نشست

در امتداد خاطراتی که می رقصید با دود سیگارش

کش می آمد نگاهش روی خط چرخ کالسکه

بر تن جاده

تکه نانی شب مانده

و پارچه های رنگارنگ روی بند

یا تنباکویی نم کشیده که بوی حسرت می داد

...مرد کولی

غرورش را بالا انداخت

قوزش را صاف کرد

قلمو برداشت

و شب را روی سقف کاروان کشید

.

.

.

شریـــــک



هیچکس شریک تنهایی ام نیست

جز"من"

فردا با لباس تمام رسمی

 روبروی آینه خواهم رفت

برای فسخ شراکت

شعر،مکاشفه




تقدیم به دوست عزیزم"حمید نیکنامی"...مردی از همین حوالی

...از
اهالی ریــــــــنگ
 
.
.
.

سیاه مشقهای سامورایی
 
مکاشفه


استخوانم به کارد رسیده

سنگینی می کند سر به تنم

له شده تقویم

درازم می آید دیوار  

نمک می پاشم زخمهایم را

نرود از یادم،زنده ام

دستکشهایم آونگ شده

می خواند مرا

در معبدی به نام "رینگ"

بساط عیش زیر کبودیهای پوست

 نشئگی از درد

شوری خون زیر لثه

کنده ای به نام حریف

حالا نطفه ی مکاشفه ای بسته می شود

در محیط "مربع"...

صدای زنگ

جنون در راند اول

تبر بخوان مرا، روبروی کنده

یک... دو... سه

صدای نفسهام و شمارش معکوس...

شورش در راند دوم

دراز کش می رود کنده...

طغیان در راند سوم...

زنگ پایان

دستانی در آسمان

کنده ی هیمه شده...

دست نگه دار...!

دوباره روایت کن قصه را

شاید این بار کنده و هیزم من باشم!

.

.

.


پ ن :دوستان عزیز شاعر که میهمان این وبلاگ می شوند و سر می زنند، لطفا به این پست با دیده ی اغماض نگاه کنید،و ارتکاب آنرا بر من عفو فرمائید،که شاعرانه ای لطیف نیست...چیزی در ردیف عربده های سیاه مستیست...سپاسگذارم