شعر،مرد کولی-شریک
کـــــولی
مرد کولی
قوزش را بالا انداخت
بلعید غرورش را
تفنگش را برداشت و یک ستاره زد
کج شد و نشست
در امتداد خاطراتی که می رقصید با دود سیگارش
کش می آمد نگاهش روی خط چرخ کالسکه
بر تن جاده
تکه نانی شب مانده
و پارچه های رنگارنگ روی بند
یا تنباکویی نم کشیده که بوی حسرت می داد
...مرد کولی
غرورش را بالا انداخت
قوزش را صاف کرد
قلمو برداشت
و شب را روی سقف کاروان کشید
.
.
.
شریـــــک
هیچکس شریک تنهایی ام نیست
جز"من"
فردا با لباس تمام رسمی
روبروی آینه خواهم رفت
برای فسخ شراکت

فرزند پایــــــــــیــــز...زاده ی مهـــــــــــــــرگــــان...و "ایـــــن مــــــــــــــــــــــــــــــــــرد شــــــــــــــاعر نیـــــــــست..."