شعر،طعنه-تازیانه
تا نبض ضعیفم زیر پای تو
حرفی نمیزنم
دستهات به حبس خورشید آلوده
نگاهت به هرزه ها
تصویر وحشتی بر قاب کج دیوار
نعش کشته ی صبحیست
که زیر دشنه ات نارنجی ابرها را
پشت سر گذاشت
هزار بار هم زنگ بزند ساعت شماته دار
پنجره، به پیشواز سپیده نمی رود
جان به جانت کنند وا نمی کنی مشتت را
اما خون خورشید
می چکد از لای انگشتانت !

تازیــــــــــــــــانه
بلندای شانه ات
"نه"
طعم گسی بود که می چشید لبانت را
و نوازشهات
هر بار بوسه زد گرده را
رد تازیانه گذاشت
می چکم از چشمهات و زیر پایم کوچه ای خیس
که تنها نام "تو" لبریز حافظه اش بود...
فرزند پایــــــــــیــــز...زاده ی مهـــــــــــــــرگــــان...و "ایـــــن مــــــــــــــــــــــــــــــــــرد شــــــــــــــاعر نیـــــــــست..."