شعر پرده یآخر
پرده ی آخر
دیوان زنجیری از شعر پرید
...غروب پرده ی اول
صلیب میکشد
از درد بالا میرود
ارتفاع:منفی شب
زخمه بر تار میزند و سکوت می خواند
و کمی آنسوتر
گرسنه ای تاولهای نان را میدزدد و وقف کنجشکها می کند
...دیوان زنجیری به شعر زد
...طلوع پرده ی آخر
طلاق لیلی و مجنون
نقطه...برو تا ته خط
پرده می افتد
تن گنجشکها تاول زده است...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 16:41 توسط مجید میرزااسکندری
|
فرزند پایــــــــــیــــز...زاده ی مهـــــــــــــــرگــــان...و "ایـــــن مــــــــــــــــــــــــــــــــــرد شــــــــــــــاعر نیـــــــــست..."