شعر مترسک
سیاه مشقهای سامورایی
مترسک
هرگزاین وهم خمیره ی خیال نمیگیرد
روئیانمیشود
آبی نمیچکد
و درقالب اتفاق نخواهد افتاد
مردی که روی زمین راه می رود
آوازمیخواند و بذر گندم می کارد
و مترسکی که جبینش را خط شرم شخم زده بود
لبش کمانی ازاخم داشت وبه کلاغها خوشه ی ذرت تعارف میکرد
زیرماه خوابیده بود
ومهتاب درقیف کلاه مترسک جاری بود
و نیم مردی که با گندمزار میخرامید و بوی نان میداد
وآبی میچکید و به قالب روئیا میرفت
اتفاق ازطاقچه افتاد
هرگزبه و هم رسید
و شیشه ی خیال روی دیوار اتفاق شکست
آبی ریخت
هرگزاتفاقی بود که افتاد
افتاد
تاد
...د...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 13:58 توسط مجید میرزااسکندری
|
فرزند پایــــــــــیــــز...زاده ی مهـــــــــــــــرگــــان...و "ایـــــن مــــــــــــــــــــــــــــــــــرد شــــــــــــــاعر نیـــــــــست..."