سیاه مشقهای سامورایی

مترسک

هرگزاین وهم خمیره ی خیال نمیگیرد

روئیانمیشود

آبی نمیچکد

و درقالب اتفاق نخواهد افتاد

مردی که روی زمین راه می رود

آوازمیخواند و بذر گندم می کارد

و مترسکی که جبینش را خط شرم شخم زده بود

لبش کمانی ازاخم داشت وبه کلاغها خوشه ی  ذرت تعارف میکرد

زیرماه خوابیده بود

ومهتاب درقیف کلاه مترسک جاری بود

و نیم مردی که با گندمزار میخرامید و بوی نان میداد

وآبی میچکید و به قالب روئیا میرفت

اتفاق ازطاقچه افتاد

هرگزبه و هم رسید 

و شیشه ی خیال روی دیوار اتفاق شکست

آبی ریخت

هرگزاتفاقی بود که افتاد

افتاد

تاد

...د...