تـیــــــغ نامه/tighnameh
 
لینک دوستان

سیاه مشقهای سامورایی

"قتل"

.

.

قتل در چشمان تو اتفاق افتاد

پلکی زدی و حبس شدم

پایم زدی و دور

هر سکوتی حکم اعدام و هر نگاهی تیر

برای مرد زمین گیر خاطراتش

هیچکس اینگونه هوایش را در تو خلاصه نکرد

و صبر را در بیابان نَگریست

ساعت روی  25 زنگ زد

و قتل در نگاه تو رخ داد

به زخمی که:((به مژگان سیه کردی هزاران رخنه...))

چشمت را ببند

اعدام پرنده ایست که از دهان من پرواز می کند:

((آتــــش...))

و آبمبولانسها آبستن "مرگ" می شوند

پلکت را باز کن

امروز زندان به آزادی می رود...

.

.

بهمن 92

 

 

 

 



برچسب‌ها: شعر, قتلگاه
[ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ] [ 9:0 ] [ مجید میرزااسکندری ]


سیاه مشقهای سامورایی


ســــــــــــلام گـــــــــــم شده...

.

.

.

در جستجوی سلامی گم شده

در پس و پیش زمزمه و لبخند

ایستاده بر دروازه ی لبهایت

اذن بوسه می خواهم

به شوق یک سیلی نقد از سر انگشتانت

حلاوت یک اخم دروغی

تن لرزه های نا به هنگام لمس

و اعداد ابجد نامم که بر دفترت رج زده ای

آمده ام از سکوتت بالا

اشکهایت را بچینم

خدا را در مشت می گیرم و می گویم:گل یا پوچ؟

و نگاهت خط قرمز می کشد مرز کفر و ایمان را

...

رویایم بر سنگ قبری توقف می کند

و کسی نام تو را به آب می شوید

از خودم بر می گردم

هر کجا قدم بزنم تنهایی همین رنگ است

...

صبح چشمم پر می شود از قاب عکسی

که در پس زمزمه و لبخندت

به دنبال سلامی گم شده می گردد...




برچسب‌ها: شعر, سلام گمشده
[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 12:24 ] [ مجید میرزااسکندری ]

سیاه مشقهای سامورایی

مترسک

به هم نزن خلسه ام را

و نشئگی ام را از درد

دست نبر آتش یک در میان دکمه ها را

دریچه ای به عمق زخمهای درونم

منی که باد در پیراهنم لانه دارد

و بر شانه های آوار خرابم

خراب به حجم سکوتی که لبم را دوخته بر لبت

سایه ام  گریخت

و حالا کوتاه دیواری هستم که هر کودکی می پرد مرا

نگاهت،زنگ پایان

موهات، پریشان

دستهات،یخبندان

جای حرف نیست

مرا می پوشی و می روی

رو به غروبی که در امتدادش قد می کشد سایه مترسک

قد می کشد و هر روز بازوانش را اجاره می دهد به کلاغها

کوچ می کند مزرعه زیر پایش

سفره کلاغها شود

آمده ام بر بساط قمارت  به عزم باختــــن

باخـــتــــن

 باخــــــت

تا آخر قصه ات برسد

به غار غار کلاغی که به خانه هرگز نرسید...





رد پا



تنها به رد پایی از تو قناعت کنم!؟

پشت ماتی پنجره

به کدام راه رفتی که تنگ شده دل آدم برفی ؟

رد پایت بر برف

محو در نیمه جان غروب

از تو که برگشتم

نبودی

برای سلامی که ماسید بر لبم

من ماندم و سری که میل بیابان دارد

ودستانی که زمستان شد، درغیبت دستهات

رد پایت بر برف

نقطه چین تردید

و آدم برفی دلتنگ

می خواهد گم شود در بهار

پاک کند حافظه اش را از لحظه هایت

خورشید را از پشت ابر صدا بزند به قصد خودکشی...

تنها به رد پایی از تو قناعت کنم!؟

به کدام بیراهه رفته ای که کفشهایم میل بیابان دارد

...حالا پشت ماتی پنجره

ترکهای گلدانی را می شمارم

که هر بار بسته شد در پشت سرت

بیشتر شکست

.

.

.


 

 

 دوستان عزیز متأسفانه باز هم مشغله و بی وقتی باعث شد  فرصت پاسخ به دعوت بعضی از دوستان فراهم نشود،قصور مرا بزرگوارانه عفو کنید،سعی می کنم من بعد به روز تر به پستهای جدید این عزیزان سر بزنم و مهمانشان شوم.یا حق

 


برچسب‌ها: شعر مترسک, رد پا
[ سه شنبه نوزدهم آذر 1392 ] [ 3:42 ] [ مجید میرزااسکندری ]
گهواره ام میان برگهای زرد،و لک لکی که مرا در پائــــــیــــــز از آسمان بر زمین انداخت...

و اینگونه "من" فرزند "آدم" در پنجمین روز "مهـــــــــــرگان" هبوط کردم...

همچون ستاره ای بر خاک...

لبهایم را باز می کنم و می گویم:فصل من سلام،ماه من درود...




سیاه مشقهای سامورایی

 

زلیخا هم شوی...!


دستی به نیزار

سرمه می کشی شب را

از نفسهات تب می چکد و زهر خند می پاشی

مرا که تن کرده ام شولای درد

یوسف ندیده بریدی دست

کامت بر نیامد و عشق نمی فهمی

خدعه در سر،سپیده می کشی و  در قفس می کنی نور را

..زلیخا هم شوی جامه دریدن کار تو نیست!

خالی بچرخ،بر گرد

از راهی که نه کاروانی  دارد

نه ماهرویی به چاه

خانه ات آباد،دستی بزن،چشمی بچرخان

پلکت را نبند،شب می شود

ساحره ی خاموش

افسونگر ورد و نگاه

دستم هر روز طلسمت را باطل کرد و پا،راه خانه ات کج رفت

مرا در حجم تنت به صلیب بکش     

به تنبیه انگشتانی که بر حروف نامت جا مانده

چشمانت:

(( رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی)) (پ ن1)

مرتکب قتلهای زنجیره ای

سرانگشتانت شخم می زند  لامسه ام را

((خار در چشم و استخوان در حلق)) (پ ن 2)

اذانی را فریاد می زنم با مضمون تو

و اعرابی که صدا دار می کند مرا:

"حی علی شاهد بازاری"

"حی علی عشق و نظر بازی"

به کفاره ی داشتنت به تیغ می سپارم رگم را

که من "امیرم"در شهر بیگانگان

پا برهنه به زیارتت آمده

فالی بزن به کتاب زندگی ام:                          

((قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود...)) (پ ن 3)



پ ن 1:مصرعی از حافظ

پ ن 2:جمله ای از خطبه ی سوم نهج البلاغه موسوم به "شقشقیه"

پ ن 3:مصرعی از حافظ




 

 


از ناگهان چشمهات

 

از ناگهان چشمهات

تا جنوبگان نگاهت

افتادم و شکستم و چاره ام شراب شد

دستم می رود به خوا ب موهات

و در امتداد سکسکه ات لب به لب نفس می کشم تو را

تورا که یک در میان دکمه هایت جایی برای حرف نگذاشته

لبت

می دمد بر آتشم

و موج موج جاری می شوی در  پیراهنم

از ناگهان چشمهات سقط شدم  و "من" ام شکست

...شراب شبهای مرا چاره نمی کند

تازیــــــــانــــــــه بیار....

.

.

.

دوستان عزیز چندی از فضای مجازی دور بودم و متأسفانه کمتر به دعوت عزیزان پاسخ دادم و کم مهمانشان شدم،امید که این قصور حدود 2 ماهه را بر من ببخشید،سعی می کنم حتی الامکان سری به دوستانی که دعوتم کردند بزنم،و اگر این مقدور نشد عذرم را پذیرا باشید،حتما در پستهای جدید به خواندنتان می آیم...

 


برچسب‌ها: شعر, زلیخا هم شوی, از ناگهان چشمهات
[ دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 ] [ 1:44 ] [ مجید میرزااسکندری ]



سیاه مشقهای سامورایی

هفــــــــته

شنبه:

از کابوس می پرم

به هم می زنم هفته را

جستجوی می کنم  هویتم را

در جیب پیراهنهای کثیف

رد می شوم از دیواری به نام در

که اینسو بوی نا می دهد

و آنسو

دیوانگی اتوبوسها

پیاده رو  را  کنار دیوار هل می دهند

یکشنبه:

خمیازه ام قیچی می شود با تیتر روزنامه ی صبح:

خودکشی درختی پای یک برج

قهوه ام را نیم خورده رها می کنم

پشت پنجره سیمان رشد می کند و من فکر می کنم  به گلدانم

دوشنبه:

پاشنه ی کفشم با خطوط عابر قهر است

پلهای هوایی تاب خورده  در چشمان درشت کودکی بادکنک به دست

 که پاره های شهر را به هم می دوزد

پرسه هایم بوی کیف چرمی ام را دارد

که پرونده های نیمه تمامی را بلعیده

سه شنبه:

خاک چهار انگشت نزدیک می کند  خودش را به ابر

امروز سالروز هبوط آدم است

مچاله می کنم برگ تقویم را

حرفم را می خورم به جای صبحانه

یک سال یک روز پیرتر شده ام

اما از کیک و شمع تولد خبری نیست

شاید مرده ام!

چهارشنبه:

چشمم باز می شود به سقفی که حسادت می کند به آسمان

اسبهای آباژور با هم کورس گذاشته اند

هر چه می دوند خط پایان پیدا نیست

امروز شرطبندی برنده ندارد

پنجشنبه:

خاکستر و نم می پاشد از پنجره به اتاق

 گم شده ام در آغوش کاناپه

در دفتر خاطراتم سپید ادامه دارد

باز میکنم پنجره را

دستم را کاسه می کنم،از ابر قطره ای باران بخرم

و خشکی دستم به لبم می رسد...

جمعه:

کلید می خورد با خنده هایت

و با بوسه هایت تمام...

چشمم آب باریکه ایست که در بغضی به بن بست می رسد

سرت بر می گردد و بالا می روی  از پله ها

آسمان  پهن کرده  خودش را زیر پایت

شنبــــــــــــــــــه:

نه!...می کنم این ورق را از تقویم

برای خفه کردن هفته ای که تو در هیچ شنبه اش نیستی...!

 

 


برچسب‌ها: شعر, هفته
[ جمعه یازدهم مرداد 1392 ] [ 0:28 ] [ مجید میرزااسکندری ]




سیاه مشقهای سامورائی

 

شوکران

 

 

از شوکران لبت چشیده و هنوز زنده ام

روبروی آینه بیرون می کشم خود را

از انعکاس تاریکی

برای محاکمه ی دستانی که لمس تورا گناه آلود است

باور کن

پاورچین قدمهایم گل کرده از بوسه های خار مغیلان

گوشهایم،لبریز نی لبک چوپان

دستانم،در ارتعاش گرفتن جام شوکران

ماه را که از برکه بر سفره بیاوری

خورشید را از تنور

من سقراطم،نشسته بر خوان

از شوکران لبت چشیده و هنوز زنده ام


 (مربع)

 

بیرون برو از آینه

از خودم

حالا که آسمان پرشده از انعکاس صدای دف

کل کشیدن برای عروسی که به قربانگاه می رود

تنی که تکثیر می شود در آینه

صدای شکستن می آید

صدای مصقل(1) سلاخی که سر می برد آفتاب را پیش پای تاریکی

و من هنوز محتاج سمعکی هستم

برای شنیدن سلام لبهایت


(مربع)

از شوکران لبت چشیده و هنوز زنده ام

آینه را بردار و بشکن

برای ختم محاکمه ای که سقراطش منم

زیر پایت نفسهایم به شماره افتاده...


 (مربع)


از شوکران لبت چشیده و هنوز زنده ام....

 

 

 

پ ن 1:به سوهانی ریز دندانه گویند که سلاخ و قصاب برای تیز کردن چاقو و آلت قتاله اش را به آن می ساید.

 


برچسب‌ها: شعر, شوکران
[ یکشنبه نهم تیر 1392 ] [ 0:23 ] [ مجید میرزااسکندری ]

سیاه مشقهای سامورایی


میعادگاه هندسی...!

 

وقتی فکر می کنم به جبر نگاه

و میعادگاه هندسی ات

احساس دهقانی را دارم

که روشنی می کارد در کهکشان و ستاره می چیند

و پس از سالهای نوری

خوشه ی پروین (1) را می آویزد به گردنت


پ ن:خوشه ی پروین به مجموعه ی هفت  ستاره در آسمان گویند که به شکل یک گردنبند در آسمان خودنمایی می کنند،و در نجوم و ادبیات آنرا به نام خوشه ی پروین یا (عقد ثریا)به معنی گردنبند آسمان می شناسند.



 

کبوتر

 

کهربایی شده سنگ آسیا،انگار بیمار است

 حکیم می آورم

: مرض بست گرفته

علاج...؟

:ضماد بال کبوتر

 اشکهایم سر بالا می چکد

بالش رابشکنم!؟

پر  واز نمی شود

...صدای خش خش مهمان سپید می آید

 سنگ خمیازه می کشد و در کبوتر به راه می افتد...

 


برچسب‌ها: شعر, میعاد گاه هندسی, کبوتر
[ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 2:15 ] [ مجید میرزااسکندری ]
سلام دوستان،فرا رسیدن بهار و ســـــــــال نو بر شما مبـــــــــــارکــــــــــ...

گر چه من  برای فرارسیدن "بهـــــــــار خودم" باید دو فصل را بشمارم و صبر کنم....!!


/**/

سیاه مشقهای سامورائی


رد پا


چشمهات از التماس پر می شود و خالی

و دهانت از :"دوستت دارم"

کاش   رد پایت  بپوشاند برف تازه را

و رفتن

آمدنت را نگیرد از من




فنــــــــــجان

به کاوش کدام تصویر

وارونه فنجانت را نزدیک میکنی به قلب ؟

تند می زند نبض بیهودگی  

و فنجان خالیت

می افتد،می شکند

و تصویر  فنجان

علامت سئوال ...؟

پرسه های ذهن...

باز می کنی پنجره را :

((...آی سلام  کلاغ روی آنتن

ابرهای سترون خاکستری))

و دستهات در حسرت قطره بارانی

کشیده خشک شده

به چشمهات التماس کن

مهمانت کند به قطره ای

و گرنه...!؟

 

برچسب‌ها: شعر, ردپا, فنجان
[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 14:56 ] [ مجید میرزااسکندری ]
 

سیاه مشقهای سامورائی

طعــــــــــــنه

از طعنه در کوچه ی تنگ

تا نبض ضعیفم زیر پای تو

حرفی نمیزنم

دستهات به حبس خورشید آلوده

نگاهت به هرزه ها

تصویر وحشتی بر قاب کج دیوار

نعش کشته ی صبحیست

که زیر دشنه ات نارنجی ابرها را

پشت سر گذاشت

هزار بار هم زنگ بزند ساعت شماته دار

پنجره، به پیشواز سپیده نمی رود

جان به جانت کنند وا نمی کنی  مشتت را

اما خون خورشید

 می چکد از لای انگشتانت !


تازیــــــــــــــــانه

 

خو کرده مشام به عطر تنت

بلندای شانه ات

"نه"

طعم  گسی بود که می چشید لبانت را

و نوازشهات

هر بار بوسه زد  گرده را

رد تازیانه گذاشت

می چکم از چشمهات و زیر پایم کوچه ای خیس

که تنها نام "تو" لبریز  حافظه اش  بود...

 


 

 


برچسب‌ها: شعر, طعنه, تازیانه
[ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ] [ 1:25 ] [ مجید میرزااسکندری ]



سیاه مشقهای سامورایی

کـــــولی


مرد کولی

قوزش را بالا انداخت

بلعید غرورش را

تفنگش را برداشت و یک ستاره زد

کج شد و نشست

در امتداد خاطراتی که می رقصید با دود سیگارش

کش می آمد نگاهش روی خط چرخ کالسکه

بر تن جاده

تکه نانی شب مانده

و پارچه های رنگارنگ روی بند

یا تنباکویی نم کشیده که بوی حسرت می داد

...مرد کولی

غرورش را بالا انداخت

قوزش را صاف کرد

قلمو برداشت

و شب را روی سقف کاروان کشید

.

.

.

شریـــــک



هیچکس شریک تنهایی ام نیست

جز"من"

فردا با لباس تمام رسمی

 روبروی آینه خواهم رفت

برای فسخ شراکت


برچسب‌ها: شعر, مرد کولی, شریک
[ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ] [ 2:17 ] [ مجید میرزااسکندری ]



تقدیم به دوست عزیزم"حمید نیکنامی"...مردی از همین حوالی

...از
اهالی ریــــــــنگ
 
.
.
.

سیاه مشقهای سامورایی
 
مکاشفه


استخوانم به کارد رسیده

سنگینی می کند سر به تنم

له شده تقویم

درازم می آید دیوار  

نمک می پاشم زخمهایم را

نرود از یادم،زنده ام

دستکشهایم آونگ شده

می خواند مرا

در معبدی به نام "رینگ"

بساط عیش زیر کبودیهای پوست

 نشئگی از درد

شوری خون زیر لثه

کنده ای به نام حریف

حالا نطفه ی مکاشفه ای بسته می شود

در محیط "مربع"...

صدای زنگ

جنون در راند اول

تبر بخوان مرا، روبروی کنده

یک... دو... سه

صدای نفسهام و شمارش معکوس...

شورش در راند دوم

دراز کش می رود کنده...

طغیان در راند سوم...

زنگ پایان

دستانی در آسمان

کنده ی هیمه شده...

دست نگه دار...!

دوباره روایت کن قصه را

شاید این بار کنده و هیزم من باشم!

.

.

.


پ ن :دوستان عزیز شاعر که میهمان این وبلاگ می شوند و سر می زنند، لطفا به این پست با دیده ی اغماض نگاه کنید،و ارتکاب آنرا بر من عفو فرمائید،که شاعرانه ای لطیف نیست...چیزی در ردیف عربده های سیاه مستیست...سپاسگذارم

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: شعر, مکاشفه
[ چهارشنبه سیزدهم دی 1391 ] [ 4:9 ] [ مجید میرزااسکندری ]

سیاه مشقهای سامورایی

اسپرسو




اسپرسو

طعم تو را داشت

در کافه ای که مرد همیشگی اش بودم

حالا پشت میزی نشسته ام

که نجوایش با پنجره تلخی توست

چشمهام رصد می کند خط سیر پیاده رو را

کاش از پشت شیشه های باران خورده

در باز شود

 اسپرسو طعم تو را بگیرد...

.

.

.


مسافر


مسافرم

شب پهن می کنم کوله بارم را

به هوای اعتدال تنت

فردا

مسیر کوچ کولیانی خواهم شد

که مقصدشان پیاده روست

 


برچسب‌ها: شعر اسپرسو, مسافر
[ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 3:30 ] [ مجید میرزااسکندری ]
 يَا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْيَى لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيّاً (7)

وَسَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً (15)

اى زكريا! ما تو را به فرزندى بشارت مى‏ دهيم كه نامش «يحيى‏» است؛ و پيش از اين، همنامى براى او قرار نداده‏ ايم! (7)

سلام بر او، آن روز كه تولد يافت، و آن روز كه مى‏ ميرد، و آن روز كه زنده برانگيخته مى‏ شود! (15)

سوره ی مریم،آیات 7و15


فصل مرثیه ی یحیای محمد(ص)،حضرت حسین(ع)تسلیت باد...



سیاه مشقهای سامورایی

گلادیاتور


گلادیاتور ایستاد

روبروی تمام قد مرگ

نه؛یک سر و گردن بالاتر

یک تیغه شمشیر فراتر

پشت دروازه ی کلوزیوم(1)

خاک دهان گشوده بلعیدن دندانهای شکسته را

و شکسته تر استخوانها

در سینه خیز التماس

فرو می کند فریادی گسسته را در گوش

دروازه باز می شود

و تعظیم شمشیرها

تن های دریده را جار میزند

برق سپرها،کور می کند خورشید را

هیاهو،کلوزیوم را به چهار میخ می کشد

ودر هجوم سکوت،یخ می بندد

پاره های تنی بر خاک

نگاه ها عمود می شود

موازی با سقوط "وتو"(2)

اجلال نزول مرگ

می افتدسایه ای بلند

از ارتفاع شمشیری که بالا رفته

گلادیاتور،ایستاده

روبروی تمام قد مرگ

نه؛یک سر وگردن بالاتر

شمشیرش افتاده

به خیـــــــــش(3) می اندیشد و گاو آهن

و رقص گندمزار

دستهاشسر می خورد و پایین می رود

...و ذهنش بوی نان گندم گرفته است...

 .

.

.


 تـــــــــــــــــــــــرنج

 دخترکی بی صورت

نقش بوی نفس را می داد

سر رفته از تصویر حلاج

آویخته بر دار قالی

وضو گرفتاز خون سر انگشت دخترک

و تاب خورد با گلهای قالی

دو قدم آنسو تر

ترنجها انالحق گو بر خاک افتادند

و دیگ رنگرزی

از آه حلاج جوشید،سر رفت

خون سر انگشت سر بالا چکید

و نوشت:

اینجا رستاخیز شیخیست که به جای پنبه

ریسمان دار رشته است...


پ ن1:در یونان و روم باستان،محلی مانند استودیومهای فعلی که در میدان آن گلادیاتورها باهم تا حد مرگ به مبارزه می پرداختند.

 پ ن2:وتو حرکتی مخالف نظر تمام تماشاچیان در کلوزیوم که توسط پادشاه یا قیصر یا سزار انجام می گرفت که با اشاره ی انگشت شصت رو به پایین یا بالا نشان داده می شد،و  به این معنی بود که اگر جمعی خواستار زنده ماندن گلادیاتور فاتح بودند او با اعلام رای وتو دستور قتل اورا می داد ،یا بالعکس،حق وتو در سازمان ملل از همین واژه گرفته شده است

پ ن3:وسیله ای کشاورزی که با آن زمین را شخم می زنند.

.

.

.

از تمام دوستانی که لطف کردند و در پست قبلی قدم رنجه نمودند و کامنت گذاشتند سپاسگذارم،و از اینکه نتوانستم یک یک جواب لطفشان را بدهم پوزش می خواهم،...امیدوارم تشکر کلی مرا در این پست و یادداشت پذیرا باشند.

.

.

.

همچنین بخوانید شعری از من در وبلاگ انجمن شاعران ایران:http://iranianpoems.blogfa.com/post/54




برچسب‌ها: شعر, گلادیاتور
[ پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ] [ 3:7 ] [ مجید میرزااسکندری ]

...ستاره ی من در پنجمین شب مهرگان، در گهواره ی

پائیز زاده شد...حالا عمریست شبها در آسمان به دنبال

ستاره ام می گردم...اما هرگز پیدایش نکرده ام!...

روی برگهای زرد دراز می کشم،تا رگهایم از

پائیز پر شود...

و آهسته زمزمه می کنم:


فصل من سلام،

ماه من درود...

 




سیاه مشقهای سامورایی...


تصویر


تصویر من در آینه رخ نمی دهد

وقتی میوزد نگاهت از سمت کفپوش

افتاده چشمهات روی پوتینی

که رژه می رود با مارش کفپوشها

صدای طبل بزرگ،زیر عصای چپ(1)

به رقص می خواند عنکبوت روی سقف را...

تصویر من رخ نداده در واژگون چشمهات

وقتی کوریت از سمت آینه می وزد

.

.

.

 


روئـــــــــــــیــــــــــــا...


شبهایی به تنت ختم می شوم

که تب از نقطه ی یک در میانت بالاتر می رود

مرور می کنم در تو

انجمادم را که سحر

چشمهایت را زنده به گور است

صبحگاهان،تنت را عبور کردم

و بیرون کشیدم روئیایی شکسته را

که مهارش نمی کرد

حتی لنگرهای بزرگ از طوفان خوابت

پلکی نمی زنی

هراسانی

بیرون بیفتم از چشمانت

رها کن نیمه کاره  خوابت را

شبی که تنت را قدم می زنم

و نیاندیش مردی که از پلکت افتاد دریده  روئیایت را

او،تنها شوالیه ای بود سپر انداخته

بی کلاهخود و زره

که خوابهایت را زنده به گور است

و همراه نداشت جز شمشیر

نه اشکی،نه بدرقه ای

حتی روئیای یک در میانت را...

........

پ ن(1):حرکتی در رژه ی نظامی که سربازان کوبش پای چپ را با ریتم صدای طبل بزرگ در میدان مشق تنظیم می کنند.

 

 


برچسب‌ها: شعر روئیا, شعرتصویر
[ یکشنبه دوم مهر 1391 ] [ 0:32 ] [ مجید میرزااسکندری ]


سیاه مشقهای سامورایی

و باز هم چند شعر کوتاه...


گيوتين كه نشست

نه ناله اي برخاست

نه هلهله اي پيچيد

تنها

كودكي ازجاي خود برخاست

که كفشي گشاد و كتي پاره به تن داشت

و با لبخندي مرموز دور مي شد

...لحظه ای گذشت

کسی فرياد زد : اعدامي گريخت !!

وبا انگشت سری را نشان  داد كه لبخندی نداشت!!!!

.

.

.

بلوکهای سیمانی

وقتی کفشهایت را پیمودند

تازه فهمیدم عاشق شده اند

...مردی آمد که  در کلاهش غرق شده بود

مکث کرد

لبخندزد

و آسمان را روی  بلوکها کشید...

.

.

.

تنت پیاده روست

به آینه هم نشانش نمی دهی

،مکاشفه تنها  درلنز دوربینهای مخفی اتفاق افتاد

جان به جانت کنندخلوت نمی شوی

تانیمه شبی درتوقدم بزنم...

.

.

تبر خندید

روبه روجنگلی برای خلال کردن بود

تیغه اش رفت به همبستری شاخه ها

وقتل عام فردا

پچ پچه ی برگها بود

...تبر گریست

بر عکس روزنامه ای  که بوی دیروز داشت

و حکایتی نبود روی برگها 

...یکی بودیکی نبود

دیروزجنگلی بود...

وتیتر می زند روزنامه ی عصر:((جنگلی که گریخت ...))

زمین،عریان بالا رانگاه کرد

خورشید کسوف بر تن کرده بود

روزعزای برگها را...

.

.

.

کارتن خواب مرد

این تیترهیچ روزنامه ای نیست

حالا ؟؟؟ برسنگ قبری حک میشود

در گورستانی نا آشنا



.... با سپاس از ،  فرشید جوانبخش برای ویرایش شعر گیوتین و

...و کاغذهای خط خطی "من"...



... به بهانه ی سالمرگ زنده یاد فرهاد مهراد،مردی که

تاثیر ژرف او  بر موسیقی پاپ و فاخر ایران زمین را

نمی توان نادیده گرفت...اگر چه آثارش در کمتر از

شش دهه عمر او، دارای کمیت قابل توجه

 حتی در قیاس بابسیاری خوانندگان هم عصر

خود نیست،لاکن جزء پر محتوی ترین آثار موسیقی

در تاریخ هنر وموسیقی این مرز بوم جایگاه خود

را کاملا به عنوان هنری ماندگار، و شاید تکرار ناپذیر

یافته است،و امروز سه نسل از ایرانیان با

آهنگهایی از جنس صدای او که اغلب با موسیقی

اسفندیار منفرد زاده ممزوج شده است خاطرات

تلخ و شیرین  خود را ورق می زنند...از کودکانه

تا جمعه...تا شهیدان شهر....صدایی که هرگز خاموش

نخواهد شد،زیرا از جنس پیش پا افتاده ها نیست...!

یادش زنده و گرامی...

.

.

.


با صدای بی‌صدا

مث یه کوه بلند

مث یه خواب کوتاه

یه مرد بود یه مرد

با دست‌های فقیر

با چشم‌های محروم

با پاهای خسته

یه مرد بود یه مرد

شب، با تابوت سیاه

نشست توی چشم‌هاش

خاموش شد ستاره

افتاد روی خاک

سایه‌اش هم نمی‌موند

هرگز پشت سرش

غمگین بود و خسته

تنهای تنها

با لب‌های تشنه

به عکس یه چشمه

نرسید تا ببینه

قطره، قطره

قطرهٔ آب، قطرهٔ آب

در شب بی‌تپش

این طرف، اون طرف

می‌افتاد تا بشنفه

صدا، صدا ...

صدای پا، صدای پا ...


ترانه از شهریار قنبـــــــــــــــــری



 مطلب فوق پس از نگهداری در آرشیو وبلاگ در تاریخ 5/شهریور/91در این پست ارسال شد



برچسب‌ها: شعر, گیوتین و چند شعر کوتاه
[ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 ] [ 15:5 ] [ مجید میرزااسکندری ]
سیاه مشقهای سامورایی...

شعر

چند شعر کوتاه...

زمین غروب کرد

وسایه ام بر دوراهی کشید

سایه دست تکان داد

اوبه راهی... تن به راهی... و "من"...!؟

.

.

.

حوض لاجوردی خمیازه کشید

فواره مهتاب راباهنداوانه ها همسایه کرد

ساعتی دیگر کودک گاز میزند ماه را

تف می کند ستاره ها را

.

.

.

ظهر

دار زدند خورشید را

دو قواره کسوف بیاورید

...فردا مجلس ترحیم ،در معبد تاریکی...

.

.

.


تکتیراندازروی گلوله نوشت:

"صلـــــــــــــــح"

یک ثانیه بعد...

قلبی از  صلح  لبریز شد...!

.

.

.

غداره هابه تنم بوسه می زنند

دارها به صورتم لبخند

حرفی نیست

نمی دانند

"من"متولد سی و دوم  ماه شوکرانم

در سال تیغ...

.

.

.

(1)...IN  GOD  WE  TRUST 

...وضو میگیرم

برای  شمارش یک مشت دلار

                         تکه ی خداونداست

                                    خداونداست

                                            خداوند

                                                 خدا

                                                  خود...

.

.

.

پ.ن:(1)عبارت فوق بر روی هر قطعه اسکناس خزانه ی عمو سام(دلار) نقش بسته است و معنیش اینست:"ما زیر سایه ی خداوند هستیم"!

.... با سپاس  از دوستانم آقایان:علیرضا سمیعی،حامد شکوری و فرشید

جوانبخش برای ویرایش مطالب بالا و...و ورقهای خط خطی "من"...




برچسب‌ها: شعر, تک تیر انداز
[ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 ] [ 14:20 ] [ مجید میرزااسکندری ]



چکیده از نی...

اندر نماز حاج جبار

بابطن متورم ازحرام،پیش چشم خلق وضوی ریایی میگیرد و به قصد

معامله با خالق بر سجاده منافقانه

تکبیره الأحرام می گوید،و در دلش با کثرت اصنام خفی مشعوف

 است...بسم الله برلبش اما ابلیس در قلبش...الحمدلله...اما به هر غیر که

انتفاعی دارد سر خم باید کرد. الرحمن الرحیم...وخنده های شیطان هم

نوازشگر است!مالک یوم الدین،و در این اندیشه است:ملک محساب

 خداهم با رشوه خریدنیست!ایاک نعبد...اما خزانه ی زرهم سجده

کردنیست،استعانت ازخناس هم بلامانع است.اهدنا الصراط المستقیم... یا

بیراهه،فرقی نمیکند،به شرطی که به لقمه ی چربی برسد.صراط

 الذین..رهنمون باش به راهی که در آن به نعمتهای شداد و نمرود و فرعون
میرسد،ولی به بدنامیشان ختم نمیشود.غیرالمغضوب...هر چه کردیم

وکنیم،نیک یابد،بر ما خشم نگیر و جزانده،حتی اگربه گمراهی رویم

..برلبش(قل هوالله احد)میرود،بردلش اعتقاد به(الدرهم رب الاولین)موج

می زند،و در ذهن سکه می شمارد...رکوعش پیش چشم خلق عاشقانه


است و سجودش عارفانه،در رکوع بیع وشرع میکند،در سجود رتق و

فتق...به سلام آخرنماز که میرسد قصری خریده وخانه ای فروخته،و تار و

پود حریر سود خود را بافته،و به حساب وکتاب خزانه و حجره

رسیده...نمازش که تمام شدبه روی کنده زانو نشسته،لبش بازوبسته می

شود،چانه اش چون نشخوار بز اخفش می جنبد...درانتظارنشسته تا چند

حوری از بهشت برات قبول این نماز خالصانه را!درطبقی ازسندس ودیبا به

او پیشکش کنند وبگویندش:تقبل الله حاج جبار!!!


برچسب‌ها: اندر نماز حاج جبار
[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 15:13 ] [ مجید میرزااسکندری ]



چکیده از نی...

سمسار


...ارزاق گران شده،جان آدمیزاد ارزان

وسمساری که حراج کرده بود:

شیرمرغ موجوداست

جان و تن حراج شد

خرقه ی پشمینه رسید

چاپ آخر (مانیفست خودفروشی) فقط یک فلوس

مشاوره وآموزش(چگونه یک مرکانتیلیست خوب شویم،بامتدماکیاولی)

مجموعه (اندرزهای قارون)

میخ طویله ی اعلا برای کوبیدن درخانه ی همسایه،به شرط تسخیر و تملک

مکتوب ساحری به مهر سامری

نعل مرغوب وارونه

معجون(صداقت)به ثمن بنگاه املاک

نان گندم به نرخ روز

کپسول اطفاء حریق دوزخ،باگارانتی ابدی

کلید قطع و وصل وجدان

طومار تقلب برای شب اول قبر جهت پاسخ به نکیر و منکر

شیرخام درجه یک،محصول پستان هرزه ی باکره

اره ی نان بری ساخت بازارمکاره

مسکر دو آتشه

دردی آب انگورجهت علاج هشیاری

پیاله ی زرین شرب الیهود

شلاق شرع

تذکره بهشت باخط کاتولیک

انجیل یهودا

کفشهای مناسب پرسه های مستی

جمجمه ی  خنیاگری

استجابت دعای تضمینی،براساس تعالیم برسیسا و بلعم بائورا

سکه زر،ضرب ضرابخانه ی(ربح)

ستون و خشت مسجد(ضرار)

تندیس نمادین(لات)و(هبل)و(عزی)

غداره ی داروغه

تیغ تیزمحتسب

کلاه قاضی

شطحیات شیخ شهر

داغ جبین

لوح اوراد(خناس)

تله موش برای صید قاصدک

خاکستر گل سرخ

پرپر قمری

سجاده ی رهبانیت

اشک تمساح

نسخه خطی(تفسیراباطیل)به تحریر صاحب لشگر فیل

شش دانگ(بهشت شداد)به فروش میرسد

زنجیر عدل نوشیروان

لباس برهنگی دوخت مزون(تجدد)

تخته پوست گاوزردبنی اسرائیل

کلید شهر ظلمات

قفس طلائی برای حبس خورشید

آیینه خودبینی،صیقل شده درکارگاه ابلیس

مهره ی مارغاشیه

ذغال هیزم جهنم برای کباب دل...دل کباب!

بشتابید،بشتابید،نخریدن موجب پشیمانی است!!


برچسب‌ها: سمسار
[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 14:46 ] [ مجید میرزااسکندری ]



سیاه مشقهای سامورایی..

جوخه

اینجا جوخه ی اعدام است

لطفا مقابل فلش لبخند بزنید...


برچسب‌ها: شعر, جوخه
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:50 ] [ مجید میرزااسکندری ]

سیاه مشقهای سامورایی

دارکوب

نشئه از درد شدم

سرم از دار بلند

و به دادار رسید چوبه ی دار بلند

...و صدای تو کا

تو و دارکوب

تو  و کاسه ی آب

تو در آواز کاهگل سقف ترک دار

تو بی سایه ، تو در آغوش دالان

دلهره ات برده به تسکین زخم دیوار

سنگ قبری بی نوشته در "لاکان"

نبض شعری در نت لا    مکان

خرده وجودی در ما   کان

                     ما یکون

از دور سایه ام جویده می شود

مور مورم می شوی

چرخ زدن آسیا

                    و آسیای غربی بی آسیابان...

بغض جا خوش کرده در گلو می خارد

لکنت...می می می درد پوسته هق هق را

و می رسد مرغ آمین...حق حق حق...

زخمی تیغ به دعوت تیغ نامه

و ساعت 25مجلس ترحیم کلاغیست که براده ی  خورشید می نوشید و اذان می گفت

زخمی تیغ...جیغ ...اختاپوسی که به کابوس می آید

نه در آن قاب که ببیند چشمت

نه به آن راه که پایت بکشد

                               جاده ی مجازی را زیر پای این کلمات

                                                                  دروغ

                                                                  دغا

                                                                 دغل

                                                                غین

                                                                 غ

نه همین چرخ زمان است که چرخیدم

                                            تا سرگیجه ام شود

                                                           چرخ

                                                          چرخ

                                                          چرخ

سرم گیج می رود از لبالب چرخ

از دایره ها...دیوارها...پرگار ها...کابوسها...پندارها ...ها..ها..ه...ا

تزریق می کنم به خاک

هویت سنگ را که اجاقش کور است

تا در این عصر حجر

بروید سنگ از نعش "شجر"

آسیا  می چرخد

لکنت...بی بی بی آسیابان

بی آسیای شرقی بر نقشه ی جغرافیا

سرم از چرخ... چرخ... چرخ... گیج می رود...

نه باد می وزد

نه کوچه سر بر میدارد

زیر پای زمستان

نه سنگ نرم می شود در صحبت باران...

اینجا تردید است ساعت ده دقیقه به پریروز

و کودکی با ذغال بر دیوار شب می نوشت:

و منم

           من

            نشئه از دردم

           سرم از دار بلند...

 

 

 


برچسب‌ها: شعر, دارکوب
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:56 ] [ مجید میرزااسکندری ]


سیاه مشقهای سامورایی

مترسک

هرگزاین وهم خمیره ی خیال نمیگیرد

روئیانمیشود

آبی نمیچکد

و درقالب اتفاق نخواهد افتاد

مردی که روی زمین راه می رود

آوازمیخواند و بذر گندم می کارد

و مترسکی که جبینش را خط شرم شخم زده بود

لبش کمانی ازاخم داشت وبه کلاغها خوشه ی  ذرت تعارف میکرد

زیرماه خوابیده بود

ومهتاب درقیف کلاه مترسک جاری بود

و نیم مردی که با گندمزار میخرامید و بوی نان میداد

وآبی میچکید و به قالب روئیا میرفت

اتفاق ازطاقچه افتاد

هرگزبه و هم رسید 

و شیشه ی خیال روی دیوار اتفاق شکست

آبی ریخت

هرگزاتفاقی بود که افتاد

افتاد

تاد

...د...


برچسب‌ها: شعر, مترسک
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:58 ] [ مجید میرزااسکندری ]

سیاه مشقهای سامورایی

قمار

به تمامیت من

                پشت پا می زد راه

روی میز وارانه

                    بینهایت کبوتر به توان دشنه

و پشت صحنه

                  کلوپاترا رگ بادباک را زد

                                                    افتاد

                                                     مرد

درد سیاه شده

                 سرخ می گرید

سنگ سنگ است

                      دنـــــــــــــگ، دنــــــــــــــگ، دنـــــــــــــگ

                      پتک و سندان دشنه می سازند

شاید...شاید؟

               کلام از نفس افتاده...

توشه بردار

              میروم به قمار

                                به جای تاس دشنه

                                جای میز کنده

                                جای مهره تبر

                                جای آدم گرگ

                                جای نگاه مشت...

باز کن قفل قفس را

                        که من مانده به خونخواهی خود آمده ام

حلقه ی در شرم نکن

                          نفسم را پی کن

                          بشمار تا لب صفر

بگذار خون سربالا بچکد از شاخه ی درد

                                                   که من وازده به انگار تباه آمده ام

نفسم را بشکن

                 بشمار تادم صبح

                 که من خسته به این در به قمار آمده ام

به تازیانه حد بزن

                      بگشا لب به سکوت

                      که من بسته به زنجیر به این در چه خمار آمده ام

جرعه ای شرم و شراب

                              لقمه ای درد و غزل

                              و پیمایش آیینه به حذف صورت

                              صورتک تلخ تر از برزخ رخ

نفس را زخم بزن

                     خاک را شاهد کن

                     که من خام بر در این خانه دوبار آمده ام

لحظاتی در نشئه ی تسلیم گذشت

قصه ی ماه و جنون

                         و هزار و یک شب

                                                 به لب صبح رسید

                                             و چکید بر خورشید

نفسم را بشکاف

                   بسپار رگ به دشنه ی مرگ

                   که من زنده به مهمانی اعدام خودم لحظه شمار آمده ام

بگذار فصل قمار

                     دشنه حکم کند

                     رگ من با مکر تو برید

                                                  نه به حکم دشنه

و ته آغاز

             تهی از راز

                           و باز بی پرواز

                           فصل زرد بی برگ

                           روبه تقدیر پایان یافت

در سرابی که غزل عریان بود...

                                     من مسافر بودم و تو

                                                             راه خودت را رفتی

نفس به خاموشی رسید و تو

                                  دشنه در دست

                                  به پایان قمار آمدی

                                  رو به خالی افقی

                                                       که پشت آن بادبادک

                                                       دست پازد ،مــــــــــــــــرد...

  

 

                               

                             

 


برچسب‌ها: شعر, قمار
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 17:2 ] [ مجید میرزااسکندری ]

چکیده از نی...

کلیدهای موفقیت...!

توصیه های یک خردمند(نئوماکیاولیست)برای موفقیت دردنیای امروز:1-برای موفقیت هوش وتخصص لازم نیست،داشتن ظاهر با هوش و متخصص کافیست.2-بکوش تا در رانتهای بیشتری نفوذ کنی و از آنهاحداکثر بهره راببری.3-ارزش انسانهانسبت به  تو،ابزاریت  و انتفاع آنها نسبت به توست،هرکس ابزاری قویتر بود تا به تو نفعی مضاعف رساند،دارای ارزش بیشتریست وآنگاه که مستهلک شدجنس اسقاطیست.4-استثمار دیگران در رسیدن به هدف بلامانع است،تاآنجاکه برملانگردد.5-قانون برای شکستن است،ام اچنان آنرا نغز کن که قانونگذار تو را متهم نکند(دزدنگرفته پادشاهست).6-فریب همگان برای رسیدن به هدف مجازاست،اما لبخند را به روی همه فراموش نبایدکرد.7-درظاهر و انظار گریبانت را برای مردم پاره کن،و در باطن و خلوت تنها و تنها به نفع جیب و میز و کلاهت عمل کن.8-بکوش تا بر تمام اعمال خود ظاهری فاخر و موجه ببخشی،این مهم نیست که درحقیقت آن کار چه قدر سخیف ومبتذل است،مهم آنست که دیگران آنراخوب باورکنند.9-به دیگران تلقین کن پلهای پشت سرشان که تو را به مقصد میرساند خراب نکنند،وچون از آن گذشتی آنر خراب کن،چه ممکن است به وسیله ای برای رقابت با توبدل شود.10-به قدرتمندتر از خود به ظاهر کرنش کن تازمانی که برتوبرتری دارد،وبه ضعیفتر از خود به ظاهر مهربانی  کن تازمانی که به خدمت او محتاجی.11-جاه طلبی،طمع،وقدرت طلبی،زراندوزی،زیباترین وجاودانه ترین احساسات آدمیست وپرارزشترین سرمایه معنوی،درحفظ آنها بکوش و در توسعه ی آنها جهد و تقلای مضاعف نما...(ازشیخ اجل پرسیدند:ادب ازکه آموختی؟گفت ازبی ادبان...!)


برچسب‌ها: کلیدهای موفقیت
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 15:59 ] [ مجید میرزااسکندری ]

سیاست از پریروز تا فردا...

ارکان اربعه برای سلطه...

نفت،اسلحه،رسانه،تکنولوژی اطلاعات؛4رکن مربع(سلطه)وتسخیرجهان و تسلط بردنیای امروزاست.شبکه ای که قادر به تسلط و کنترل تعامل میان این4 رکن کلیدیست،دنیا را درمشت خواهد گرفت.باچیدن لیست اسامی بزرگترین کمپانیهای نفتی،تسلیحاتی، ارباب رسانه ها،واداره کننده گان شبکه ها و پایگاه های اطلاعاتی;دراضلاع این مربع،که اکثراآمریکایی،انگلیسی وبعضااروپایی هستند،وجهت گیریهای وعیان ونهان آنها،خواهید دیدک ه جملگی مانند پیکانی به(شمعدان7شاخه)اشاره میکند،که چون مهری درتمام نقاط جهان به شکل محو  یا آشکار نقش بسته و تفکر و تئوری پس زمینه ی آن(صهیونیسم)خواهان بلعیدن دنیاست،و ارکان4گانه ی(سلطه)را به عنوان ابزاری مؤثر در اختیار دارد.(سامری)هنوزبه(ساحری)مشغول است،اماابزارسحرش تغییرکرده!جای موسی(ع) خالیست وعصایش!


برچسب‌ها: ارکان اربعه برای سلطه
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 15:43 ] [ مجید میرزااسکندری ]

سیاست از پریروز تا فردا...

از نیل تا فرات...

از(نیل)تا(فرات) و سرزمین موعود،کنایه ایست ازتصرف تمام(کره زمین).سیاستی که بیش از 1 قرن ازپیله ی تئوریزه ی اوراقی چون،(پروتوکل یهود)به نگارش(تئودور هرتسل)، خارج شده و چون عنکبوب دنیای انسانها را در شبکه ی تار خود می تند.نگاهی به نام مالکان و سیاستهای غولهای اقتصادی دنیای امروز مانند:بوئینگ،لاکهید مارتین،جنرال الکتریک ،هیوز،فورد،جنرال موتورز؛وهزاران کمپانی ریز و درشت در قالب تراستها  و کارتلها؛مونپولیست رسانه ها وشبکه ها،و هفت خواهران نفتی:(آکسون،گالف،کالیفرنیا،موبیل،داچ شل،تگزاکو،بریتیش پترولیوم )؛که کل حجم مبادلات نفت دنیارادردست دارند؛وتمامی منافع ستاره ی شش پر آبی را در آشکار و نهان حمل میکنند؛و نفت یعنی زنجیره اقتصاد جهان امروز.خواسته ی صهیونیسم تصاحب و سیطره بردنیاست،که دربسیاری موارد به شکل نرم محقق شده است،ودنیای مسخ شده که  خود نیز از این پدیده ی گسترده غافل است...!


برچسب‌ها: از نیل تا فرات
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 15:37 ] [ مجید میرزااسکندری ]

کلماتی رو به آسمان

مناجات

الهی:در مشارق و مغارب جلوه گری،و از سرادقات عرش باخبری،از چشمها نهانی و در دل بندگان عیانی،نه مظروف ظرف مکان و زمانی،نه محاط  به محیطی،و نه تابعی از امکانی.در ماکان و مایکون واجبی،و به هر معلول علتی.(کل واحدی) برجمله(اجزاء)،وقادر به تغییر  تقدیری،حتی خلاف جمع آراء.موثری که تأثیر نپذیرد،و ذاتی که نقصان نگیرد.ستاری ومحمودی و رازق،عامر هستی  و آمر،ممدوح هستی و باسط.، مشرف به همه احوالی وصاحب ماضی و مستقبل و حالی.دست گیر که در مانده ایم و نقش قضا بر لوح محفوظ ناخوانده ایم،برآنچه گذشت ناتوانیم وبر آنچه آید ناآگاه،دست بسته ی شاید و اما واگر،و پای وامانده در باید و حتی و مگر.نه واقف حال واحوالیم ونه دلخوش قال ومقالیم.تنها به لطف تو امیدواریم؛حتی ذره نیستیم؛که هیچیم ونیستیم،خردتر از لفظ(هیچ)که کتابت شود...


برچسب‌ها: مناجات
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 15:20 ] [ مجید میرزااسکندری ]

 

کلماتی رو به آسمان


مناجات

الهی:تویی که خالق جانی،ومستور نباشد آنی از تو مکانی،تویی ذات لایزال باقی و دنیا وما فیها فانی،زمین وفلک و بر و بحر و دهر ندارد جز تو سلطانی،هرآنچه درماکان و مایکون رخ دهد دانی،وهر مکتوب عیان و نهان برلوح دلهاست خوانی.تویی حی و صمد و احد،که نگردد ثانی،و در خدایی اش شریک نیست هیچ جن و ملک و انسانی،وتمامی که نیابد نقصانی.تویی که منزهی ازخیال وپندار و تشابه به صور و اشباح،و آری ازشک و ظن و خطا و اشتباه.حدی نداری که درظرف بیاید،وحادث نیستی که عمرت به سرآید،مؤخر نیستی که ازپس چیزی فرارسد،و مجسم نیستی که به احساس کشیده شود،و باچیزی موازی نیستی که مثل و مانند پذیرید.تو آن فرمانروایی که وزیر و مشیر نگیرد،و غالبی که هرگز مغلوب نگردد.تویی صاحب آنچه در ماسواست و مابندگان هیچ نیستیم؛ونداریم نقدی جز رحمت بی پایان(تو)....

 


برچسب‌ها: مناجات
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 15:6 ] [ مجید میرزااسکندری ]

چکیده از نی

سقوط...

وقتی(آرمان) برگرفته از (ذهنیت) ناقص انسانی و بر اساس(عینیت) تاریخی-اجتماعی درسیر خود برای تحقق به(قدرت)محتاج میگردد،و(قدرت)و(سیاست)لازم وملزوم هم میشوند،(وسیله)ای که پس ازوقوع این ترکیب اجتناب ناپذیر خواهد بود تا(هدف)را توجیه نماید همانا(تزویر)و(تدلیس)و(دروغ)خواهدبود.در پس این تتابع پله پله آنچه به شکلی محو و پنهان آغازمیشود،پدیده ای به نام(سقوط)و(زوال)است که مانند ترک دیوار در ابتدا روئیت نخواهد شد،اما باگذار زمان ونفوذ آن دیوار فرو خواهد ریخت و خانه ویران خواهدشد.هر چند روایت و بازخوانی تاریخ اثبات کرده است که سیران(آرمان)تا(سقوط)در جوامع(هدفمند)و(متمدن)ممکن است قرنها به طول انجامد؛لاکن لابد و حتمی است...


برچسب‌ها: سقوط
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 15:0 ] [ مجید میرزااسکندری ]

چکیده از نی...

گدا..

گدا،فی نفسه خاراست،حتی اگر ردای زرباف به تن کند،وخواجه به اصل بزرگ است،حتی اگربا جامه ی کهنه به سرکند.طفیلی زائداست چون قراضه ی مقراض که رفته شود،حتی اگر برصدر نشیند و کرسی مقام بگیرد.و جوانمرد همواره برجسته است،حتی اگرفضائلش مستور باشد و در ذیل نشیند.کار تکوین جهان به عدل مستقیم است،هرگز کهربا طلا نشود،وهیچ سنگ خارا گوهر یکتا نگردد...

هر لعل و گهر جوهر کانست که در اوست

هرلوح نشان میدهد آن را بر اوست

کی سنگ و گوهر همگن و اندازه شوند

از کوزه برون همان تراود که دراوست


برچسب‌ها: گدا
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 14:47 ] [ مجید میرزااسکندری ]

چکیده از نی...

به فتوای حضرت دیوانه

به فتوای حضرت(دیوانه):می حلال شد

17رکعت پیاله نوشی واجب شرعیست

نافله ی شب بامستی سرشب مستحب اکید است

حجاب جان و تن حرام است...



برچسب‌ها: به فتوای حضرت دیوانه
ادامه مطلب
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 14:31 ] [ مجید میرزااسکندری ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

فرزند پایــــــــــیــــز...زاده ی مهـــــــــــــــرگــــان...و "ایـــــن مــــــــــــــــــــــــــــــــــرد شــــــــــــــاعر نیـــــــــست..."
.
.
.
مرا در حروف مقطع نامم غسل تعمید دادند
...بـــــــــــزرگـــــــــــ ...
گل به ضیافت نمی آید
"تیــــــــــــــغ" بیاورید
به تعداد حروف مقطع نامم
...بـــــــــــزرگـــــــــــ ...
.
.
.
به زعم نگارنده:انسانی بی بدیل و ابر مردی به نام علی(ع) در مقام حدی متکامل و افقی بی انتها و ژرفایی بینهایت به تاریخ و بشریت تفهیم نمود: (مــــــــــــــــــــــــــردی)که اندیشه ای گران در سر دارد،لاجرم دستی نیز به قبضه ی (اســــــــــــــــــــــــــــلحه) باید؛بر اساس چنین رو یکردی گاهی(تیــــــــــــــــــغ)شیواتراز(قلم) روایت میکند،وگاهی (عیار) نافذتر از (عالم) طی طریق می نماید،وگاهی دوام (حقیقت) به (تیـــــــــــــغ و شـــــمشیـــــر) محتاجتر است تا (کتاب و قلم)...(تیــــــــــــــــغ) چون ناموس یک جنگجوست، و آنگاه که روایت کندچون حکاکی صامت بر سنگ،(تیـــــــــــــــــــغ نـــــــــــــــــامــــــــــــــــــه) جاری خواهد شد...
majideskandari4711@gmail.com
دوستان عزیز:مطالب درج شده در این وبلاگ از لحاظ موئلف تحفه ای نیست و یقینا ارزش ادبی چندانی ندارد،لاکن جهت رعایت شأن و حرمت ادبی لطفا از به کار بردن مطالب این وبلاگ بدون ذکر نام موئلف خود داری فرمائید.استفاده از مطالب وبلاگ باذکر نام موئلف بلامانع می باشد.